روز نوشت

امروزم از اون روزها بود ااا
اون از صبح كه صبحونه هيچي نخوردم
اون از ظهر كه ناهار مجبور شدم تخم مرغ نيمرو كنم تند تند بخورم تا به كلاس برسم
اينم از شب كه حس شام خوردن پريده بود و تازه ساعت 11 شب با mmd رفتيم دنبال قليون …
آخرش مجبور شديم 15 كيلومتر از شهر دور شيم تا به يه چايخونه برسيم و قليون و چاي و ….
نمي دونم يه وقتايي از ديد سوم شخص شايد اين كاراي ما ديوونگي محض باشه ولي هيچ وقت به اين حرفا اهميت نمي دم

روز عجيبي بود يهو سر شبي انرژيم رفت زير صفر ديگه حوصله هيچ كاري رو نداشتم اين قدر كه با وجود اينكه ديشب چايخونه بوديم امشب هم پا شديم با كلي سختي رفتيم چايخونه

اين ديگه يه عادت شده وقتي كم مياريم از همه جا خسته شديم پناه مي بريم به قليون شايد چون كار ديگه اي بلد نيستيم

نميدونم چرا خوابم نمياد با اينكه صبح زود بيدار شدم و كل بعد از ظهر هم سر كلاس بودم روز گذشته همه چيش عجيب بود حتي پايانش كه با بي خوابي همراه شده !!!

خدايا شكرت ??-:

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: