یادداشت

بالاخره امتحانات تموم شد دو هفته پر فراز و نشیب دو هفته ای که تازه یادمون اومد دانشجو هستیم و … مثل عادت دیرینه تازه برای اولین بار جزوه ها و کتابهای درسیمون رو ورق می زدیم حجم مطالب رو بررسی می کردیم و On Time برنامه ریزی می کردیم و شروع می کردیم به خوندن این دوران هم جذابیت های خاص خودش رو داره …
ولی برای من که این ترم بدترین ترم زندگیم بود نمیدونم شاید یکی از دلایل مهمشه تنها بودنم بود این درست که با تنهایی بیش از اندازه حال می کنم ولی به هر حال 4 ترم آزگار شب امتحان با عباس با هم درس خونده بودیم مشکلات هم رو برطرف می کردیم با هم شب تا صبح بیدار می موندیم برای هم ادعا می زدیم و از همه مهمتر اینکه تو امتحان پشت هم می نشستیم اما این ترم همش من تنها بودم.
دلایل دیگه ای هم بودن مثلاً تغیر سطح دانشگاه یا تغیر سطح دروس و حتی تغیر اساتید به همه این تغیرات باید تغیر فازهای خودم رو هم اضافه کنم.
به هر حال این ترم هم با همه بدی ها و خوبیهاش تموم شد و به خاطره ها پیوست.
حالا دارم برمی گردم به زندگی عادیم چه قدر کار دارم که باید تو این تابستون انجام بدم!
لیست کردنش شاید این خوبی رو داشته باشه که آخر تابستون ببینم چه قدر از این کارهایی رو که تو ذهنم بوده رو انجام دادم.
برنامه نویسی وب به صورت حرفه ای
همکاری با MRL
تحقیق و مطالعه در زمینه شبکه های کامپیوتری
موسیقی و ساز مورد علاقه همیشگی (ویولن)
ایده های کاری و کسب درآمد و … 😉
مطالعه یک دو جین کتابهای خاص
.
.
.
شاید اینا از همه مهمتر و قابل ذکرتر بودن

Advertisements

links for 2008-06-30

مادر

کودکی که آماده تولد بود؛ نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از میان بسیاری از فرشتگان ؛ من یکی را برای تو در نظر گرفته ام و او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد .

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه، پس گفت : اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی خواهد بود .

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی شد.

کودک ادامه داد : من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟

خداوند اورا نوازش کرد و گفت : فرشته ی تو؛ زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ؛ در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دفت وصبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .

کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟

خداوند پاسخ داد : فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟

خداوند قاطع پاسخ می دهد : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک بانگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم شما رو ببینم ناراحت خواهم بود .

خداوند لبخندزنان گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزئ مرا خواهد آموخت گرچه من همواره کنار تو خواهم بود .

در آن هنگام بهشت آرام بود ؛ اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . پس او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا اگر باید همین الان برم ؛ لطفا نام فرشته ام را به من بگویید .

خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی اورا مادر صدا کنی

links for 2008-06-24

links for 2008-06-23

links for 2008-06-21

هبوط در کویر

حرف ها

امروز و امشب را دستم به قلم نمی رود ، پنجه هایم بحال خود نیستند ؛ بفرمان نیستند ؛ بیهوده می کوشم آرامشان کنم ، رامشان کنم ، یکباره چنان غافلگیر شده اند که هنوز گیجند ، هنوز گیجم ! کلمات چنان شتابزده و سراسیمه در فضای خیالم چرخ می زنند ، شنا می کنند و به رقص آمده اند که هیچکدامشان دُم به دست نمی دهند . از دیروز صبح که پرهیبی از خواب بیدارم کرد هنوز زمام خویش را بدست نگرفته ام . حالا می فهمم چرا شمس تبریزی عمری بیتابی می کرد و یک جمله حرف نتوانست بزند ، یک بیت شعر نتوانست بسراید . نمی شود ، برای نوشتن و گفتن و سرودن باید در سطح مولوی ماند ، اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی ، آنجا جای رقصیدن های رقت بار است و دست افشانی های دردناک و مستانه ،جای نشستن و گفتن نیست . و من اکنون به نقطه ای در خیالم خیره شده ام و چشمانم ، همچون چشمان یک دیوانه ی خاموش ، در بهتی مرموز ، از دیدن باز مانده و از حرکت باز ایستاده و پلک زدن را از یاد برده است . تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم ، حرف زدن قلم را می خواندم ، حرف زدن اندیشیدن را ، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را ، حرف زدن بیتابی های دردناک روح را ،  حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ، ببین که چند زبان می دانم ! حرفهائی ست که باید زد اما نه به کسی ، حرفهای بی مخاطب ، و حرفهائی که باید به کسی زد اما نباید بشنود . سخن از حرفهایی است به کسی ، به مخاطبی ، حرفهایی که جز با او نمی توان گفت ، جز با او نباید گفت ،  اما او نباید بداند ، نباید بشنود . حرفهایی که مخاطب نیز نامحرم است !!! …                                                                
                                     «هبوط در کویر – دکتر شریعتی «

کپی رایت ابی