بی نهایت

یه وقتایی فکر می کنم از همه چیز دل بکنی بری و بری و بری … تا بی نهایت …
بی نهایتِ بی نهایتِ بی نهایت …
فقط بری و وای نستی …
این جوری هم به بی نهایت رسیدی هم یه عمر ننشستی خودت رو به چیزای الکی سرگرم کنی…

فعلاً برم بخوابم تا قبل از رفتن به بی نهایت از کلاس 8 صبح فردا که اولین کلاس ترم جدید هست جا نمونم!!!

سلطان قیس

یادش بخیر فکر کنم حداقل 4-5 سال پیش بود که از جاده دهات که بر می گشتیم کلید کردیم که این بنا چیه اون بالای کوه بریم از نزدیک ببینیمش من و ناصر از یه مسیر عباس و خواهرم از یه مسیر مامان هم از یه مسیر رفتیم بالا اونجا جالب بود یه اثر تاریخی بود به شکل مقبره و کنارش هم که یه چند تا راهرو کوچک تودرتو و از همه قشنگتر نمای شهر از اون بالا بود اون موقع چون هوا داشت تاریک می شد زود برگشتیم پایین و یه جورایی این حس خوب سالها دست نخورده باقی موند.
یادمه سال بعدش ناصر خیلی اصرار کرد که با هم پیاده بریم اونجا ولی خب راه یه کم طولانی بود و ناصر هم کم سن و سال تر بود باید بیشتر مواظبش می بودم که بهونه آوردم نرفتیم از اون سال به بعد همیشه میگه تو پایه نبودی وگرنه می رفتیم.
گذشت و گذشت و گذشت تا امسال که یوسف تز داد بریم باراجین یه یکی دو هفته ای سر این موضوع صحبت کردیم که چه جوری بریم؟ برای چی بریم ؟ چی کارا کنیم ؟
تا اینکه من گفتم بریم سلطان قیس چون یه تجربه ی نصفه نیمه داشتم.خلاصه یه هفته ای بود که ماشین رو درست کردم و آماده بودیم تا هوا یه کم خوب بشه راه بیفتیم بریم.تا اینکه دیروز سه شنبه 8 بهمن 87 صبح که بیدار شدم یهو دیدم هوا آفتابیه سریع به ناصر گفتم( یادم اومد که به ناصر بدهکارم وگرنه اصلاً تو برنامه نبود) اونم پایه بود ولی 11 نوبت سونوگرافی داشت بعدش زنگ زدم به یوسف بعدش محمد همه قول دادن کاراشون رو انجام بدن ساعنت 12 تا 13 حرکت کنیم.
با یوسف همه چیزهایی که لازم داشتیم رو تلفنی هماهنگ کردیم و ناهار رو که خوردیم ناصر گفت من نمیام چون ساعت 4 باید برم دکتر اصرارهای من فایده ای نداشت بعدش زنگ زدم محمد اونم گفت من نمیام ماشین امنیت نداره !!! و کارم تا 2 طول می کشه و … دیدم بهونه میاره زیاد گیر ندادم بهش!
رفتم دنبال یوسف تو راه محمد زنگید گفتم بیاد جلوی خونه یوسف اینا و اونجا دیدمش نمی دونم هدفش چی بود از این کار که اومده بود اونجا تا نصیحت کنه و منو پشیمون کنه یا هدف دیگه ای داشت نمی دونم ؟؟؟ به هر حال من تصمیمم رو گرفته بودم اگه خدا هم میومد می گفت نرو به حرفش گوش نمی کردم.تا از خونه یوسف اینا راه افتادیم ساعت 2:30 بود! رفتیم بنزین زدیم بعدش یه مغازه سیگار و چیپس و… گرفتیم از رفتیم نوروزیان جلوی دانشگاه بین المللی رو یه کوچولو خواستیم خلاف بریم که بریم تو جاده اسماعیل آباد که یه دوچرخه ای رو با بوق زدن ترسوندیم 2 ساعت خندیدم خیلی با حال بود!
خیلی سریع رسیدیم پای کوه ماشین و گذاشتیم وسایل رو برداشتیم رفتیم بالا رو کوه برف بود بعضی جاهاش هم تازه آب شده بود کلی گلی بود اون بالا هم حدود 2 و نیم تا 3 ساعتی بودیم این قدر گرم حرف زدن بودیم که یهو دیدیم هوا تاریک شده تو راه برگشت هوا کاملاً تاریک شده بود و ما بودیم و یک تجربه تازه از بیرون رفتن و انرژی گرفتن از همین چیزای کمی که دور و برمون داریم !
چند تا عکس از اونجا گرفتم که تو فلیکرم گذاشتم!شاید دیدن عکسها خالی از لطف نباشه!
توضیح : دوست داشتم همه عکسهام رو آپ کنم اما با فلیکر فیلتر شده و پروکسی و این حرفها ….
حوصله ام سر رفت این قدر اذیت شدم همین دو تا فعلاً بسه!

Photo By VahidBr

Photo By VahidBr

Photo By VahidBr

Photo By VahidBr

links for 2009-01-27

links for 2009-01-26

links for 2009-01-25

links for 2009-01-24

پیکان – راه آهن

بعد از اصرارهای ناصر قرار شد امروز بعد از ظهر باهاش برم بازی پیکان – راه آهن رو از نزدیک ببینیم.
همونن طوری که پیش بینی می کردم بعد از یه ربع اول حوصله ام سر رفت ولی به روی خودم نیاوردم تا تهش نشستم.
بازی که خیلی مسخره بود اصلاً ارزش دیدن نداشت مثلاً بازی لیگ برتر ایران بود!!!
تماشاچی ها با حال بودن اولش که همه به طرفداری از فردوسی پور شعار می دادن بعدش تشویق پیکان که شعارهای خنده دار هم تو شعارهاشون بود مثلاً:
تو که 4 تا می خوری گه می خوری , گه می خوری * ((=
یا این :
این توپ گله دروازه بان (منگله / اسکله / … خله) ((=
تازه یکی دیگه بود فحش خواهر مادر بود دیگه اونو نمی نویسم!
از همه با حال تر لیدرهای پیکان بودن یکی از یکی دیوانه تر بودن عباس قرقی از همه بیشتر سوژه ما بود یکی دیگه هم بود که من همین نگاش می کردم می خندیدم خیلی دیوانه بود اونم منو می دید میومد در گوشم داد میزد!!! ((=
نیمه اول که صفر صفر تموم شد بین دو نیمه همه رفتن دستشویی و آب خلوت که شد ما رفتیم بالا نشستیم شروع نیمه دوم 4-5 تا اراذل اوباش اومدن از اون پائین داد می زدن جای ما چرا نشستید بیاید پایین بعدش اومدن پیش ما خوف کردن گفتن همین جا وا میستیم(قیافه من با این همه ریش بی تاثیر نبود) ((=
از همه جالبتر یه دونه پسر بچه بود که شباهت خیلی خیلی زیادی به فردوسی پور داشت حیف شد کاش ازش عکس می انداختم اینجا می ذاشتم خیلی شبیه فردوسی پور بود!
نیمه دوم هم که یه پنالتی کردن یارای پیکان اونا هم خیلی قشنگ زدن تو دروازه یک هیچ جلو افتادن پیکان هم که خودشو کشت نتونست گل بزنه تازه اونا چند تا موقعیت توپ رو از دست دادن این جوری پیکان با بازی افتضاحش به راه آهن باخت  و ما هم دست از پا درازتر برگشتیم.
نمی دونم چرا این بازیها این همه برای بجه ها جذابه ؟؟؟ برای من که هیچ جذابیتی نداره ! شاید چون اون موقع ها خیلی می رفتم و همه این چیزا رو دیدم داد کشیدن ها فحش دادن ها سیگار کشیدن ها تخمه شکستن ها دعوا ها ترقه زدن ها درگیری با نیروی انتظامی دیگه مگه یه بازی فوتبال تو یه شهر متوسط مثل قزوین چی می تونه داشته باشه ؟
راهنمایی که بودم عشق این بازیها بودم فوتبال و فوتسال از همه بیشتر والیبال آبگینه تا دبیرستان هم می رفتم اما دیگه چند سالیه که یا قزوین تیم نداشته یا وقتی هم تیم داشته من نرفتم کلاً 4-5 بار اونم هر بار به اصرار یکی از دوستام رفتم.

(*) این شعار به خاطر این بود که راه آهن تو بازی رفت 1-4 به پیکان باخته بود.