سلطان قیس

یادش بخیر فکر کنم حداقل 4-5 سال پیش بود که از جاده دهات که بر می گشتیم کلید کردیم که این بنا چیه اون بالای کوه بریم از نزدیک ببینیمش من و ناصر از یه مسیر عباس و خواهرم از یه مسیر مامان هم از یه مسیر رفتیم بالا اونجا جالب بود یه اثر تاریخی بود به شکل مقبره و کنارش هم که یه چند تا راهرو کوچک تودرتو و از همه قشنگتر نمای شهر از اون بالا بود اون موقع چون هوا داشت تاریک می شد زود برگشتیم پایین و یه جورایی این حس خوب سالها دست نخورده باقی موند.
یادمه سال بعدش ناصر خیلی اصرار کرد که با هم پیاده بریم اونجا ولی خب راه یه کم طولانی بود و ناصر هم کم سن و سال تر بود باید بیشتر مواظبش می بودم که بهونه آوردم نرفتیم از اون سال به بعد همیشه میگه تو پایه نبودی وگرنه می رفتیم.
گذشت و گذشت و گذشت تا امسال که یوسف تز داد بریم باراجین یه یکی دو هفته ای سر این موضوع صحبت کردیم که چه جوری بریم؟ برای چی بریم ؟ چی کارا کنیم ؟
تا اینکه من گفتم بریم سلطان قیس چون یه تجربه ی نصفه نیمه داشتم.خلاصه یه هفته ای بود که ماشین رو درست کردم و آماده بودیم تا هوا یه کم خوب بشه راه بیفتیم بریم.تا اینکه دیروز سه شنبه 8 بهمن 87 صبح که بیدار شدم یهو دیدم هوا آفتابیه سریع به ناصر گفتم( یادم اومد که به ناصر بدهکارم وگرنه اصلاً تو برنامه نبود) اونم پایه بود ولی 11 نوبت سونوگرافی داشت بعدش زنگ زدم به یوسف بعدش محمد همه قول دادن کاراشون رو انجام بدن ساعنت 12 تا 13 حرکت کنیم.
با یوسف همه چیزهایی که لازم داشتیم رو تلفنی هماهنگ کردیم و ناهار رو که خوردیم ناصر گفت من نمیام چون ساعت 4 باید برم دکتر اصرارهای من فایده ای نداشت بعدش زنگ زدم محمد اونم گفت من نمیام ماشین امنیت نداره !!! و کارم تا 2 طول می کشه و … دیدم بهونه میاره زیاد گیر ندادم بهش!
رفتم دنبال یوسف تو راه محمد زنگید گفتم بیاد جلوی خونه یوسف اینا و اونجا دیدمش نمی دونم هدفش چی بود از این کار که اومده بود اونجا تا نصیحت کنه و منو پشیمون کنه یا هدف دیگه ای داشت نمی دونم ؟؟؟ به هر حال من تصمیمم رو گرفته بودم اگه خدا هم میومد می گفت نرو به حرفش گوش نمی کردم.تا از خونه یوسف اینا راه افتادیم ساعت 2:30 بود! رفتیم بنزین زدیم بعدش یه مغازه سیگار و چیپس و… گرفتیم از رفتیم نوروزیان جلوی دانشگاه بین المللی رو یه کوچولو خواستیم خلاف بریم که بریم تو جاده اسماعیل آباد که یه دوچرخه ای رو با بوق زدن ترسوندیم 2 ساعت خندیدم خیلی با حال بود!
خیلی سریع رسیدیم پای کوه ماشین و گذاشتیم وسایل رو برداشتیم رفتیم بالا رو کوه برف بود بعضی جاهاش هم تازه آب شده بود کلی گلی بود اون بالا هم حدود 2 و نیم تا 3 ساعتی بودیم این قدر گرم حرف زدن بودیم که یهو دیدیم هوا تاریک شده تو راه برگشت هوا کاملاً تاریک شده بود و ما بودیم و یک تجربه تازه از بیرون رفتن و انرژی گرفتن از همین چیزای کمی که دور و برمون داریم !
چند تا عکس از اونجا گرفتم که تو فلیکرم گذاشتم!شاید دیدن عکسها خالی از لطف نباشه!
توضیح : دوست داشتم همه عکسهام رو آپ کنم اما با فلیکر فیلتر شده و پروکسی و این حرفها ….
حوصله ام سر رفت این قدر اذیت شدم همین دو تا فعلاً بسه!

Photo By VahidBr

Photo By VahidBr

Photo By VahidBr

Photo By VahidBr

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: