کلاس زبان

جالبه تو این کلاس زبان همه از من کوچیکترن حتی استاد!!!
با اینکه چند ترم هست که ترکیب این بچه ها ثابت هست اما همون چند دقیقه اول همه شون با من که غریبه بودم خودمونی شدن!
منم که اونجا شادم دیگه همش دارم به ریششون می خندم!
تقریباً همه بچه ها + استاد گاگول هستن!
میگن کور از خدا چی می خواد ؟ ….
مثال من شده یه 7-8 نفر آدم خل که کارها و رفتاراشون خنده دار هست اونجا جمع شدن انگار من حلقه مفقوده بودم تا تیم دیوونه ها کامل شه!

Advertisements

links for 2009-04-28

links for 2009-04-27

سربازی

امشب برای اولین بار جای خالی یوسف رو احساس کردم!

الان که ساعت 4صبح جمعه هست فکر می کنم سه شنبه ساعت 8 صبح بود که یوسف رفت نیشابور تا تو سربازی هم مثل بقیه کارا از ما جلو بزنه!
شب قبلش با هم رفتیم بیرون غریب کش قلیون کشیدیم حرف زدیم بعدش باراجین و …
یوسف تقریباً لال شده بود و حسابی حالش گرفته بود فکر کنم کمتر پسری با ذوق و شوق بره سربازی !!! حداقل اولین باری که داره میره !!!
ولی من خوشحال بودم.خوشحال از اینکه داره تو مسیر عادی زندگی یه قدم دیگه جلو میره!
کلاً خوشحال میشم وقتی دوستام تو این حرکت رو به جلو یواش یواش از من فاصله می گیرن و من و به حال خودم می زارن این خیلی لذت بخشه حتی اگه یوسف باشه که از دوم دبیرستان باهاش همکلاسی بودم و این همه سال با هم ارتباط داشتیم.
نمی دونم شاید به خاطر میل ذاتیم به تنهایی باشه ؟…

گرداب

گرداب


ولی از اینور استرس هم داشتم شاید ترس … یه آلارم قرمز گنده تو مغزم داشت جیغ می کشید … اینکه یوسف یه قدم به اون حلقه Loop نزدیکتر شد اینکه یوسف هم گرفتار این گرداب نشه ؟؟؟ همون گرداب که همه بهش میگن زندگی و ازش لذت می برن …همون گردابه که همه دارن توش می چرخن و میرن زیر آب … میان بالا … گاهی برای اینکه زیرآب نرن دستهاشون رو می زارن رو شونه های یکی دیگه خودشون روی آب می مونن ولی اون یکی دیگه میره زیر آب … همون گردابه که هیچ کی نمی دونه داره توش دور می زنه … همون گردابه که همه باهاش کنار اومدن و اصلاً گرداب نمی بیننش … من نمی گم بیرون وایسادم و تماشا می کنم ولی حداقل تو حلقه های بیرونیش هستم هر چند که برای اینجا وایسادن هم کلی باید دست و پا زد و هر چی شنا بلدم به کار بگیرم و هر چی انرژی دارم … معلوم نیست من تا کی دوام بیارم ؟؟؟

پ.ن 1 : اگه این آخرا چرت و پرت گفتم خب حق با منه آخه الان نزدیک 5 صبح هست و وقت خوابم گذشته…
پ.ن 2 : یه مطلبی در همین زمینه دیشب حدود ساعت 3 تو گوشیم تایپ کردم که یه کم شسته رفته تر از این بود ولی هر کاری کردم گوشیم کانکت نشد به کامپیوتر … و اون مطلب هم محکوم به Draft میشه برای همیشه!

رفیق بازی

حدود یه هفته پیش بود رفته بودم پیش محمد موهامو کوتاه کنم.
بچگی بغض کرده بود! این قدر از دوستاشو کارایی که در حقش کردن نالید که نگو …
هزار تا داستان تعریف کرد هزار جور کمک که در حق دوستاش کرده بود و در مقابلش چه جوری مزدشو داده بودن!اون بیچاره هم بدتر از ما 200 نفر دور و برش هستن.مجبور شدم منم به حرف بیام و براش حرف بزنم با اینکه کاملاً احساسش رو درک می کردم و کاملاً هم حق رو بهش می دادم ولی بهش گفتم برای انتخاب های غلطی که کردی باید هزینه بدی
حتی شده پول بده به این آدمای به درد نخور اما بزار برن اینجوری حداقل یه آرامش داری که با هیچی عوضش نمی کنی !!!
به اینایی که به محمد گفتم اعتقاد دارم.نمی دونم اون چه قدر به این حرفم رسیده ؟؟؟

پ.ن : عنوان به صورت مفهومی انتخاب شده نه بر اساس تکرار در متن ! 😉

links for 2009-04-21

unique

همه عاشق/معشوق ها فکر می کنن داستان عشق شون Unique هست!!!
در حالیکه همگی درگیر داستانهای تکراری هستن.