هر چی که می گذره بیشتر به آدمها بی اعتماد می شم!
به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد حتی نزدیکترین ها!
هر کس یه جایی میشه که نمی تونه از منافع خودش بگذره و اونجا دقیقاً همون نقطه عطف هست همون جایی که یه لایه پایین تر رو می بینی!
یه کم عمیق تر!
و اونجاست که بازم رو حساب خریت خودت حق رو به طرف میدی!
اما تا کی؟چند بار؟یه بار…دو بار…100 بار…
بعدش چی ؟
اینجوری میشه که هی از اعتمادت کاسته میشه!هی بیشتر دوست داری خودت تنها باشی!
چون از نزدیکترین آدمها این چیزها رو می بینی از غریبه ها چه توقعی ؟
و اما برای زندگی کردن راهی جز ارتباط نداری و برای ارتباط هم مجبوری مثل همه باشی و منافع خودت رو در نظر بگیری و دیگه حساب دو دوتا 4تا میشه و دوستی و مرام و معرفت بی معنی تر از بی معنی.
و شاید در همین شرایط یکی هم با تمام صداقت بیاد سر راهت ولی این بار تو نمیتونی صادق باشی!
و این داستان ادامه دارد …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: